تبليغاتX
بی انتها

 جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند            به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد                                  دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد ا هر کدام از این سه آرزو                               سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی              بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست                               که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...

     ه هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر              تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن         و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر      در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند

عشق می ورزیدند و محبت میکردند           لستر وسط آرزوهایش نشست

آ نها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا     و نشست به شمردنشان تا ......

پیر شد               و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودندئ        آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود               همشان نو بودند و برق میزدند

بفرمائید چند تا بردارید               به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!

 

+ نوشته شده توسط فاطمه در شنبه 2 آبان1388 و ساعت 10 قبل از ظهر |

+ نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه 30 مهر1388 و ساعت 2 بعد از ظهر |

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه ی دو بدند .  هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود . جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند ...  مسابقه شروع شد ....  راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند . شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید : " اوه,عجب کار مشکلی !!" "اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند یا :

"هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند ...

  بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند ... جمعیت هنوز ادامه می داد,"خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !" و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف ...
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ....این یکی نمی خواست منصرف بشه !

بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه

کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید !

بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو

انجام داده؟ اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟ و مشخص شد که ...برنده ی مسابقه کر بوده !!!نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که :
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید !
همیشه به قدرت کلمات فکر کنید .چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره پس : همیشه .... POSITIVE! مثبت فکر کنید ! و بالاتر از اون کر بشید هر وقت کسی خواست به شما  بگه که به آرزوهاتون نخواهید رسید ! و همیشه باور داشته باشید : God and I can do this! من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم Pass this message on to 5 "tiny frogs"  you care about. این متن رو به 5 تا "قورباغه کوچولو" که براتون اهمیت دارند بفرستید . Give them some motivation!! ! به اون ها کمی امید بدید !!   Most people walk in and out of your life.......but FRIENDS Leave footprints in your heart 
 
آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن... ولی دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت

    Good Luck

*موفق باشید

 

+ نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه 29 مهر1388 و ساعت 2 بعد از ظهر |

بعد از حادثه یازدهم سپتامبر که منجر به فروریختن برج های دو قلوی معروف آمریکا شد ، یک شرکت از بازماندگان شرکت های دیگری که از این حادثه جان سالم به در برده بودند خواست تا  از فضای در دسترس شرکت آنها استفاده کنند. در صبح روز ملاقات مدیر واحد امنیت داستان زنده ماندن این افراد را برای بقیه نقل کرد و همه این داستان ها در یک چیز مشترک بودند و آن اتفاقات کوچک بود:

چیزهای کوچک

مدیر شرکت آن روز نتوانست به برج برسد چرا که روز اول کودکستان پسرش بود.و باید شخصا در کودکستان حضور می یافت
همکار دیگر زنده ماند چون نوبت او بود که برای بقیه شیرینی دونات بخرد

یکی از خانم ها دیرش شد چون ساعت زنگدارش سر وقت زنگ نزد!
یکی دیگر دیر کرد چون در تصادفی که در اتوبان نیوجرسی رخ داده بود گیر افتاد

یکی دیگر نتوانست به اتوبوس برسد. یکی دیگر غذا روی لباسش ریخته بود و به خاطر تعویض لباس تاخیر کرد.. اتومبیل یکی دیگر روشن نشده بود.
یکی دیگر درست موقع خروج از منزل به خاطر زنگ تلفن مجبور شده بود برگردد...

یکی دیگر بچه اش تاخیر کرده بود و نتوانسته بود سروقت حاضر شود. یکی دیگر تاکسی گیرش نیامده بود.

و یکی که مرا تحت تاثیر قرار داده بود کسی بود که آن روز صبح یک جفت کفش نو خریده بود و با وسایل مختلف سعی کرد به موقع سرکار حاضر شود. اما قبل از اینکه به برج ها برسد روی پایش تاول زده بود و به همین خاطر کنار یک دراگ استور ایستاد تا یک چسب زخم بخرد.و به همین خاطر زنده ماند!

به همین خاطر هر وقت در ترافیک گیر می افتم آسانسوری را از دست می دهم مجبور برگردم تا تلفنی را جواب دهم... و همه چیزهای کوچکی که آزارم می دهد با خودم فکر می کنم که خدا می خواهد در این لحظه

من زنده بمانم..


دفعه بعد هم که شما حس کردید صبح تان خوب شروع نشده است

بچه ها در لباس پوشیدن تاخیر دارند نمی توانید کلید ماشین را پیدا کنید

با چراغ قرمز روبرو می شوید عصبانی یا افسرده نشوید

بدانید که خدا مشغول مواظبت از شماست

+ نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه 29 مهر1388 و ساعت 11 قبل از ظهر |

 

  رام کنندگان حیوانات سیرک برای مطیع کردن فیلها از ترفند ساده ای استفاده می کنند.زمانی که حیوان هنوز بچه است، یکی از پاهای او را به تنه درختی می بندند. حیوان جوان هر چه تلاش می کند نمی تواند خود را از بند خلاص کند اندک اندک این عقیده که تنه درخت خیلی قوی تر از اوست در فکرش شکل می گیرد.وقتی حیوان بالغ و نیرومند شد، کافی است شخصی نخی را به دور پای فیل ببندد و سر دیگرش را به شاخه ای گره بزند. فیل برای رها کردن خود تلاشی نخواهد کرد

پای ما نیز، همچون فیلها، اغلب با رشته های ضعیف و شکننده ای بسته شده است، اما از آنجا که از بچگی قدرت تنه درخت را باور کرده ایم، به خود جرات تلاش کردن نمی دهیم غافل از اینکه برای به دست آوردن آزادی، یک عمل جسورانه کافیست

+ نوشته شده توسط فاطمه در سه شنبه 24 شهریور1388 و ساعت 12 بعد از ظهر |
ماهی آزاد سفید

با تکانی خود را ازلابه لای سوراخ های تور رها کرد و در دریا شناور شد ؛ با خود

گفت:« ازمرگ حتمی نجات یافتم ، بیچاره ماهی هایی که در تور ماهیگیراسیرند ..

اگر آنها هم به مانند من زرنگ و باهوش بودند ، اگر به مانند من تلاش می کردند و

اگرازشانس خوبی برخوردار بودند ... » 

مرغی دریایی که درحال چرخیدن در آسمان بود با شیرجه ای ، ماهی آزاد سفید را

همراه خود به آسمان برد . در همین لحظه موجی سهمگین ، ماهیگیر را به همراه

تورش به داخل دریا کشاند.
+ نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه 23 شهریور1388 و ساعت 12 بعد از ظهر |
 

حتما داستان اون پیرمرد رو شنیدین که تصمیم گرفت به یه سفر طولانی برای زیارت بره و یکی از دوستاش که از سفر پیرمرد با خبر شده بود  یه الاغ بهش داد تا سفرش با الاغ آسونتر بشه !

اوایل سفر خوب بود ؛  پیرمرد سوار الاغ می شد و به راهش ادامه می داد و کمتر خسته می شد  ولی یه دفعه الاغ مریض شد و لب به غذا نزد ! پیرمرد  چند وقتی به سختی به الاغ غذا می داد به زحمت کمی راه می بردش تا اینکه الاغ دیگه راه هم نرفت !

پیرمرد بیچاره مونده بود چیکار کنه ؛ چاره ای نداشت جز اینکه  وسط راه الاغ مریض رو تیمار کنه! حالا دیگه چند ماهی می شد که سفرش رو شروع کرده بود و حال الاغ هم تعریفی نداشت تا اینکه یه رهگذری پیدا شد و الاغ رو از پیرمرد خرید . . . .

پیرمرد هم خوشحال از اینکه بالاخره از دست الاغ خلاص شده به شهرش برگشت ! وقتی به خونش رسید از زیارت قبول گفتن در و همسایه یادش اومد که اصلا برای زیارت رفته بوده سفر . . . .    

نتیجه اخلاقی : وسط این همه شلوغی تو زندگی یادمون هست که آخرش  قصد داریم به کجا برسیم ؟؟؟ 

تو زندگیمون چی داره نقش الاغ ییرمرد رو بازی می کنه ؟ ؟؟

+ نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه 18 شهریور1388 و ساعت 2 بعد از ظهر |
من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌ صفت باشم ،
من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،
من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است.
و تو هم به یاد داشته باش:من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،
تو را دیگرى باید برایت بسازد و تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است،
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى
و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه
ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى.
می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.
می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،
چرا که ما هر دو انسانیم.
این جهان مملو از انسان‌هاست ،
پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،
حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،
دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم.
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،
اما همگى جایزالخطا.
نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،
و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است…

 

+ نوشته شده توسط فاطمه در شنبه 14 شهریور1388 و ساعت 8 قبل از ظهر |
بی‌نهایت است و لامکان وبی‌زمان   
 اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود
 
و به قدر نیاز تو فرود می‌آید 
 و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود
 
و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود 
 و به قدر نخ پیرزنان دوزنده باریک می‌شود...
 
پدر می‌شود یتیمان را و مادر 
 برادر می‌شود محتاجان برادری را
 
 همسر می‌شود بی‌همسرماندگان را 
  طفل می‌شود عقیمان را
 
امید می‌شود ناامیدان را 
  راه می‌شود گمگشتگان را
 
نور می‌شود در تاریکی ماندگان را 
  شمشیر می‌شود رزمندگان را
 
 عصا می‌شود پیران را 
 عشق می‌شود محتاجان به عشق را 
 
خداوند همه چیز می‌شود همه کس را... 
  به شرط اعتقاد، به شرط پاکی دل، به شرط طهارت روح، به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
 
بشویید قلب‌هایتان را از هر احساس ناروا 
 و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
 
و زبان‌هایتان را از هر گفتار ناپاک 
 و دست‌هایتان را از هر آلودگی در بازار...
 
و بپرهیزید از ناجوانمردی‌ها،ناراستی‌ها، نامردمی‌ها! 
 چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه
 
بر سفره شما با کاسه‌ای خوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند 
  در دکان شما کفه‌های ترازویتان را میزان می‌کند
 
و در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند...
مگر از زندگی چه می‌خواهید که در خدایی خدا یافت نمی‌شود ...؟
+ نوشته شده توسط فاطمه در سه شنبه 20 مرداد1388 و ساعت 10 قبل از ظهر |
روزی شیوانا پیرمعرفت را به یک مجلس عروسی دعوت کردند. جوانان شادی می کردند و کودکان از شوق در جنب و جوش بودند.


عروس و داماد نیز از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند. ناگهان پیرمردی سنگین احوال از میان جمع برخاست و خطاب به جوانان فریاد زد که:" مگر نمی بینید شیوانا اینجا نشسته است؟! کمی حرمت بصیرت و معرفت استاد را نگه دارید و اینقدر بی پروا شوق وشادی خود را نشان ندهید!"


ناگهان جمعیت ساکت شدند و مات ومبهوت ماندند که چه کنند!؟ از سویی شیوانا را دوست داشتند و حضور او را در مجلس خود برکت آفرین می دانستند و از سوی دیگر نمی توانستند شور و شوق خود را در مجلس عروسی پنهان کنند!


سکوتی آزار دهنده دقایقی بر مجلس حاکم شد. پیرمردان از این سکوت راضی شدند و به سوی استاد برگشتند و از او خواستند تا با بیان جمله ای جوانان بازیگوش مجلس را اندرز دهد!


شیوانا از جا برخاست. دستانش را به سوی زوج جوان دراز کرد و گفت:" شیوانا اگر به جای شما بود دهها بار بیشتر فریاد شوق می کشید و اگر همسن و سال شما بود از این اتفاق میمون و مبارک هزاران برابر بیشتر از شما شادی می کرد. به خاطر این شیوانایی که از جوانی فاصله گرفته است و به حرمت معرفت و بصیرتی که در او جستجو می کنید، هرگز اجازه ندهید احساس شادی و شادمانی و شوریدگی درونی شما به خاطر حضور هیچ شیوانایی سرکوب شود! شادی کنید و زیباترین اتفاق جوانی یعنی زوج شدن دو جوان تنها را قدر بدانید که امشب ما اینجا به خاطر شیوانا جمع نشده ایم تا به خاطر او سکوت کنیم!"

می گویند آن شب پیرمردان مجلس نیز همپای جوانان شادی کردند.
+ نوشته شده توسط فاطمه در سه شنبه 20 مرداد1388 و ساعت 9 قبل از ظهر |
 

مردي جوان نزد شيوانا آمد و به او گفت كه از همسرش به خاطر شيطنت هايش راضي نيست! و مي خواهد از او جدا شود و همسر ديگري اختيار كند! چرا كه او افسر گارد امپراتور است و بايد همسر و فرزندانش وقار خاصي داشته باشند ، اما همسر جوانش بي پروا و جسور است و در مقابل خانواده هاي افسران ديگر ، سبك رفتار مي كند.

شيوانا تبسمي كرد و گفت:" آيا او قبلا هم چنين بوده است!؟"
مرد جوان پاسخ داد:" نه به اين اندازه ! شدت شيطنتش در منزل من بيشتر شده است!"
شيوانا گفت:" بي فايده است. تو با هر زن ديگر هم كه ازدواج كني ! مدتي بعد رفتار و حركات و سكنات همين زن اول تو به همسر بعدي ات سرايت مي كند! چرا كه اين تو هستي كه رگ شيطنت را در رفتار همسرت تقويت مي كني!"
مرد جوان با تعجب پرسيد:" يعني مي گوئيد نفر بعد هم چنين خواهد شد!؟" شيوانا سري تكان داد و گفت: آري ! در وجود همه انسان ها رگه هاي شيطنت و پاكدامني و وقار و سبك مغزي وجود دارد. اين همراهان هستند كه تعيين مي كنند كدام رگه تحريك و فعال شود. تو هر همسري اختيار كني همين رگه را در او فعال خواهي كرد. چرا كه تو چنين مي پسندي ! تو ارزش ها و خواسته هاي خود را تغيير بده همسرت نيز چنان خواهد شد.
آنگاه شيوانا تبسمي كرد و از افسر جوان پرسيد:" و مگر نه اينكه تو همسرت را قبل از ازدواج به خاطر همين جسارت و بي پروايي اش پسنديدي و شيفته اش شدي!؟"

افسر جوان با تبسمي كمرنگ سرش را از شرم به زير انداخت و ديگر هيچ نگفت.

+ نوشته شده توسط فاطمه در سه شنبه 20 مرداد1388 و ساعت 9 قبل از ظهر |

دو دوست با پای پیاده از جاده­ای عبور می­کردند. بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از  آنها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد. دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شدد ولی  بدون آن که چیزی بگوید روی شن­های بیابان نوشت: امروز بهترین دوست من بر چهره­ام سیلی زد.

آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند. و کنار  برکه آب استراحت کنند. ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و در برکه افتاد. نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد. بعد از  آن که از غرق شدن نجات یافت بر روی صخره سنگی این جمله را حک کرد: امروز بهترین دوست من جان مرا نجات داد. دوستش با تعجب از او پریسد: بعد از آنکه من با سیلی تو را آزردم تو آن جمله را روی شن­ها صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را بر روی صخره حک می­کنی؟

دیگری لبخند زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار می­دهد باید روی شن­های صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش آن را پاک کنند ولی وفتی کسی محبتی در حق ما می­کند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد.

 

 

کمک
 غروب یک روز بارانی زنگ تلفن شرکت به صدا در آمد. زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز سارای کوچکش را به او داد.

زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید. ماشین را روشن کرد و نزدیک­ترین داروخانه رفت تا دارو­های دختر کوچکش را بگیرد. وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله­ای که داشت کلید را داخل ماشین جا گذاشته است.

زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت که حال سارا هر لحظه بدتر می­شود. او جریان کلید اتومبیل را برای پرستار گفت. پرستار به او گفت که سعی کند با سنجاق سر در اتومبیل را باز کند. زن سریع سنجاق سرش را باز کرد، نگاهی به در انداخت و با ناراحتی گفت: ولی من که بلد نیستم از این استفاده کنم.

هوا داشت تاریک می­شد و باران شدت گرفته بود. زن با وجود ناامیدی زانو زد و گفت: خدایا کمکم کن. در همین لحظه مردی ژولیده با لباس­های کهنه به سویش آمد. زن یک لحظه با دیدن قیافه­ی مرد ترسید و با خودش گفت: خدای بزرگ من از تو کمک خواستم آن وقت این مرد...!

 زبان زن از ترس بند آمده بود. مرد به او نزدیک شد و گفت: خانم مشکلی پیش آمده؟

زن جواب داد: بله دخترم خیلی مریض است و من باید هر­چه سریعتر به خانه برسم ولی کلید را داخل ماشین جا گذاشه­ام و نمی­توام درش را باز کنم.

مرد از او  پرسید آیا سنجاق سر همراه دارد؟ زن فوراً سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز کرد..

زن بار دیگر زانو زد و با صدای بلند گفت: خدایا متشکرم

سپس رو به مرد کرد و گفت: آقا متشکرم، شما مرد شریفی هستید.

مرد سرش را برگرداند و گفت: نه خانم، من مرد شریفی نیستم. من یک دزد اتومبیل بودم و همین امروز از زندان آزاد شدم.

خدا برای زن یک کمک فرستادبود، آن هم یک حرفه­ای! زن آدرس شرکتش را به مرد داد و از او خواست که فردای آن روز حتماً به دیدنش برود. فردای آن روز وقتی مرد ژولیده وارد دفتر رئیس شد، فکرش را هم نمی­کرد که روزی به عنوان راننده­ی مخصوص در آن شرکت بزرگ استخدام شود.

توی این داستان سه تا نکته قشنگ وجود داشت. اول از همه اینکه زن وقتی دچار مشکل شد از خدا درخواشت کمک کرد. بهتره در همچین مواقعی که با یک مشکل روبه­رو می­شیم از خدایی که قدرت غلبه بر هر مشکلی رو داره کمک بگیریم. دوم اینکه از هیچ کمکی برای دیگران دریغ نکنیم. مثل اونه مرد. می­تونست به عنوان یک رهگذر با اینکه از عهده کمک به اون زن برمی­اومد، به راحتی بی­تفاوت عبود کنه و از کمک به اون دریغ کنه. اما به اون کمک کرد. ما هم باید یاد بگیریم اگه کمکی به دیگران از دستمون برمی­آد، دریغ نکنیم. اما نکته سوم اینکه در جواب خوبی، تشکر یادمون نره. وقتی خدا به ما یک هدیه­ای میده یا جواب دعای ما رو، نباید خشک و خالی از کنارش عبور کنیم. حداقل کاری که می­شه کرد، یک تشکر سادست. و همینطور جواب خوبی دیگران رو هم بدیم.

+ نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه 6 خرداد1388 و ساعت 7 قبل از ظهر |

بعضي‌ها شعرشان سپيد است، دلشان سياه،  بعضي‌ها شعرشان كهنه است، فكرشان نو،

 بعضي‌ها شعرشان نو است، فكرشان كهنه،

  بعضي‌ها يك عمر زندگي مي‌كنند براي رسيدن به زندگي،

 بعضي‌ها زمين‌ها را از خدا مجاني مي‌گيرند و به بندگان خدا گران مي‌فروشند.

 بعضي‌ها حمال كتابند،

 بعضي‌ها بقال كتابند،

  بعضي‌ها انبارداركتابند،

  بعضي‌ها كلكسيونر كتابند

 بعضي‌ها قيمتشان به لباسشان است، بعضي به كيفشان و بعضي به كارشان،

 بعضي‌ها اصلا‏ قيمتي ندارند،

 بعضي‌ها به درد آلبوم مي‌خورند،

 بعضي‌ها را بايد قاب گرفت،

  بعضي‌ها را بايد بايگاني كرد،

  را بايد به آب انداخت،

 بعضي‌ها هزار لايه دارند

 بعضي‌ها ارزششان به حساب بانكي‌شان است،

  بعضي‌ها همرنگ جماعت مي‌شوند ولي همفكر جماعت نه،

 بعضي‌ها را هميشه در بانك‌ها مي‌بيني يا در بنگاه‌ها.

 بعضي‌ها در حسرت پول هميشه مريضند،

  بعضي‌ها براي حفظ پول هميشه بي‌خوابند،

 بعضي‌ها براي ديدن پول هميشه مي‌خوابند،

 بعضي‌ها براي پول همه كاره مي‌شوند.

 بعضي‌ها نان نامشان را مي‌خورند،

 بعضي‌ها نان جوانيشان را ميخورند،

  بعضي‌ها نان موي سفيدشان را ميخورند،

 بعضي‌ها نان پدرانشان را ميخورند،

 بعضي‌ها نان خشك و خالي ميخورند،

 بعضي‌ها اصلا نان نميخورند،

  بعضي‌ها با گلها صحبت مي‌كنند،

 بعضي‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند.

 بعضي ها صداي آب را ترجمه مي‌كنند.

 بعضي ها صداي ملائك را مي‌شنوند.

 بعضي ها صداي دل خود را هم نمي‌شنوند.

 بعضي ها حتي زحمت فكركردن را به خود نمي‌دهند.

  بعضي ها در تلاشند كه بي‌تفاوت باشند.

 بعضي ها فكر مي‌كنند چون صدايشان از بقيه بلندتر است، حق با آنهاست.

 بعضي ها فكر ميكنند وقتي بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست.

 بعضي ها براي سيگار كشيدنشان همه جا را ملك خصوصي خود مي‌دانند.

 بعضي ها فكر ميكنند پول مغز مي‌آورد و بي پولي بي مغزي.

  بعضیها براي رسيدن به زندگي راحت، عمري زجر مي‌كشند.

 بعضي از شاعران براي ماندگار شدن چه زجرها كه نمي‌كشند.

 

 بعضي ها يك درجه تند زندگي مي‌كنند، بعضي‌ها يك درجه كند.

 هيچكس بي‌درجه نيست.

  بعضي ها حتي در تابستان هم سرما مي‌خورند.

 بعضي ها در تمام زندگي‌شان نقش بازي مي‌كنند.

 بعضي از آدمها فاصله پيوندشان مانند پل است، بعضي مانند طناب و بعضي مانند نخ.

 بعضي ها دنيايشان به اندازه يك محله است، بعضي به اندازه يك شهر،

  بعضي به اندازه كرة زمين و بعضي به وسعت كل هستي.

  بعضي ها به پز ميگويند پرستيژ

  بعضي ها خيلي جورهاي مختلف هستند.

 

 

+ نوشته شده توسط فاطمه در شنبه 5 اردیبهشت1388 و ساعت 7 قبل از ظهر |

 

مردی در کنار جاده، دکه­ای درست کرد و در آن ساندویچ می­فروخت. چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت. چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی­خواند. او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ­های  خود را شرح داده بود. خودش هم کنار دکه­اش می­ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می­کرد و مردم هم می­خریدند.

 کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد. وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد به کمک او پرداخت. سپس کم­کم وضع عوض شد. پسرش گفت: پدر جان، مگر  به اخبار رادیو گوش نداده­ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود می­آید. باید خودت را برای این کسادی آماده کنی. پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می­دهد و روزنامه هم می­خواند پس حتماً آنچه می­گوید صحیح است. بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی­ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی­کرد. فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت. او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست. کسادی عمومی شروع شده است.

افغانی­ها ضرب­المثلی دارند بدین مضمون که اگر کسی به تو گفت اسب به او اعتمادنکن اما اگر دو نفر پیدا شندن و به تو گفتند کمی درباره خودت فکر کن. اما اگر سه نفر پیدا شندن و به تو گفتند که اسبی حتماً یک زین برای خودت سفارش بده. این ضرب­المثل به خوبی اثر القاعات منفی دیگران را بر ما نشان می­دهد.

آنتونی رابینز یک حرف بسیار خوب در این باره زده که جالبه بدونید: اندیشه­های خود را شکل ببخشید در غیر اینصورت دیگران اندیشه­های شما را شکل می­دهند. خواسته­های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه­ریزی می­کنند.

در واقع اون پدر داشت بهترین راه برای کاسبی رو انجام می­داد اما به خاطر افکار پسرش، تصمیمش رو عوض کرد و افکار پسر اونقدر روی اون تأثیر گذاشت که فراموش کرد که خودش داره باعث ورشکستگی می­شه و تلقین بهران مالی کشور، باعث شد که زندگی اون آدم عوض بشه.

گاهی اوقات ما اونقدر به افکار دیگران توجه می­کنیم و به اونها اعتماد بی­خودی می­کنیم که نه تنها زندگی خودمون رو خراب می­کنیم بلکه حتی دیگه چیز دیگه­ای رو نمی­بینیم و چشمامون به روی  حقیقت­ها بسته می­بندیم.

خداوند به همه ما فکر، فهم و شعور بخشیده تا بتونیم فرق بین خوب و بد رو تشخیص بدیم. بهتره قبل از اینکه دیگران برای ما تصمیماتی بگیرن که بعد ما رو پشیمون کنه، کمی فکر کنیم و راه درست رو انتخاب کنیم و با انتخاب یک هدف درست از زندگی لذت ببریم. چون زندگی مال ماست.

 

+ نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه 19 فروردین1388 و ساعت 1 بعد از ظهر |

سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت
یادت اندر شهرياري برقرار و بر دوام
سال خرم، فال نيكو، مال وافر، حال خوش،
اصل ثابت، نسل باقي، تخت عالي، بخت رام


******** سال نو مبارك ********

 

+ نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه 28 اسفند1387 و ساعت 8 قبل از ظهر |

 

می­گویند یک انسان شناس انگلیسی برای سفر مطالعاتی به هند رفته بود. شبی به جنگل رفت اما با صحنه عجیبی روبرو شد. پیرمردی را دید که به وجد آمده بود . می­رقصید. ناگهان دوید و درختی را بغل کرد. وقتی برگها به حرکت در آمدند شروع به خندیدن کرد و صورتش را با نشاطی که نشان از خود بی­خود شدن وی بود، در نور ماه شستشو داد. انسان شناس که دیگر نمی­توانست طاقت بیاورد از پشت بوته­ها بیرون رفت و گفت: ببخشید چه چیزی باعث شده شما تنها در جنگل برقصید؟

 مرد نگاه تعجب آمیزی به او انداخت و گفت: ببخشید ولی چه چیز باعث شده شما فکر کنید من تنها هستم؟

یک انسان معمولی، جنگل را مجموعه­ای از درختان تعریف می­کند.

هیزم شکن جنگل را منبع سوخت می­داند.

زیست شناس جنگل را چیزی جز چوب و کلروفیل نمی­داند.

اما یک شاعر یا عارف درختان را موجوداتی زنده می­بیند که می­توان با آنها حرف زد و حتی رقصید.

هر کس بخ دنیا از دریچه تفکرات و برداشتهای خود نگاه می­کند.

ویلیام جیمز می­گه: بزرگترین اکتشاف نسل من این است که انسان این است که انسان میتواند با تغییر باورهای خود، زندگی را تغییر دهد.

یک مصال جالب هم از سوزی هولبچ براتون می­نویسم:

شما به آنچه ((باور)) دارید، عمل می­کنید. واژه باور (Belive) را می­توان به این صورت نوشت BeLive.

یعنی اینکه انسان­ها بر اساس آنچه باور دارند، زندگی می­کنند.

پس اگر از دنیای پیرامونمون لذت نمی­بریم، بهتره نگرشمون رو کمی تغییر بدیم.

به نظرتون اینطور نیست؟

با آرزوی روزهای قشنگ و عالی برای همتون

 

+ نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه 14 اسفند1387 و ساعت 8 قبل از ظهر |
آرام از صخره ها بالا رفت و وقتي به نوک صخره رسيد سرش را به سمت آسمان بلند کرد و فرياد زد:

- خدايا!!! مي شنوي صدايم رو؟ من رو مي بيني؟

آسمان پر از ابر، برقي زد و غريد!

- چرا مي گي نه؟ مگه تو خدا نيستي؟ مگه هميشه نمي گي با بنده هاتي و ما رو مي بيني؟ حالا که ازت مي پرسم مي گي نه؟؟؟

نااميد، خسته و از همه جا بريده، خود را از آن بالا پرت کرد پايين، تا زندگي اي را که خدا به او هديه کرده بود از بين ببرد!

آن طرف تر، در فاصله اي نه چندان دور، فردي ديگر از صخره هاي کوه سر به فلک کشيده بالا رفت و وقتي به نوک صخره ها رسيد، سرش را به سمت آسمان بلند کرد و فرياد زد:

- خدايا!!! مي شنوي صدايم رو؟ من رو مي بيني؟

آسمان پر از ابر برقي زد و غريد! چشم هاي مرد از خنده و شادي برقي زد و گفت:

- مي دونستم که به يادمي! اين عکس رو هم واسه همين گرفتي، مگه نه؟ مي خواي هميشه به يادم باشي؟!!

و خوشحال از بالاي کوه پايين آمد تا زندگي اي را که خدا به او هديه داده بود، ادامه دهد.

+ نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه 12 اسفند1387 و ساعت 1 بعد از ظهر |

 

 
 
 

 آهنگری بود که با وجود رنج­های متعدد و بیماری­اش عمیقاً به خدا عشق می­ورزید. روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: تو چگونه می­توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیب می­کند دوست داشته باشی؟ آهنگر، سر به زیر آورد و گفت: وقتی می­خواهم وسیله­ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار می­دهم. سپس آن را روی سندان می­گذارم و می­کوبم تا به شکل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد، می­دانم که وسیله مفیدی خواهد بود. اگر نه، آن را کنار می­گذارم. همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا! مرا در کوره­های رنج قرار ده، اما کنار نگذار.

 

به دعای مرد آهنگر دقت کردید؟چه دعای قشنگی.به نظر شما اینطور نیست؟

فکر نمی­کنم کسی که طعم با خدا بودن رو چشیده باشه دلش بخواد خدا اون رو کنار بذاره. ترجیح بده توی اون کوره قرار بگیره سختی­ها رو تحمل کنه.

خیلی­ها رو دیدم که وقتی توی زندگی دچار مشکلات می­شن خیلی زود می­گن خدا عادل نیست، یکی باید مثل من سختی بکشه و یکی دیگه بالای شهر دنبال عشق و حال باشه. یا می­گن خدا ما رو دوست نداره.

سختی­ها و مشکلات در زندگی در رشد شخصیتی ما تأثیر به سزایی داره.. همونطوری که در انجیل گفته شده: در سختیها نیز فخر می­کنیم، زیرا می­دانیم سختی­ها بردباری به بار می­آورد و بردباری شخصیت را می­سازد و شخصیت سبب امید می­شود و امید به سرافکندگی نمی­انجامد.

این هم یک مثل هندی که فکر می­کنم بد نباشه اگر بخونید: فقط در ناملایمات است که فضایل انسان به اوج خود می­رسد. در غیاب باد، یک پنبه مانند یک کوه استوار است.

 حرفهام رو با یه آیه از انجیل به تموم می­کنم: هرگاه با آزمایشها روبرو می­شوید آن را کمال شادی بیانگارید، زیرا می­دانیم گذار ایمان شما از بونه آزمایشها پایداری به بار می آورد.

 امیدوارم کنار توی کوره خوب خوب آماده بشید.

دوستتون دارم

+ نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه 30 بهمن1387 و ساعت 1 بعد از ظهر |
يك برنامه‌نويس و يك مهندس در يك مسافرت طولاني هوائي كنار يكديگر در هواپيما نشسته بودند.

برنامه‌نويس رو به مهندس كرد و گفت: «مايلي با همديگر بازي كنيم؟»

مهندس كه مي‌خواست استراحت كند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روي خودش كشيد.

برنامه‌نويس دوباره گفت: «بازي سرگرم‌كننده‌اي است. من از شما يك سوال مي‌پرسم و اگر شما جوابش را نمي‌دانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يك سوال مي‌كنيد و اگر من جوابش را نمي‌دانستم من ۵ دلار به شما مي‌دهم.»

مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روي هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامه‌نويس پيشنهاد ديگري داد.

گفت: «خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولي اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما مي‌دهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره كرد و رضايت داد كه با برنامه‌نويس بازي كند.»

برنامه‌نويس نخستين سوال را مطرح كرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟»

مهندس بدون اينكه كلمه‌اي بر زبان آورد دست در جيبش كرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد. حالا نوبت خودش بود.

مهندس گفت: «آن چيست كه وقتي از تپه بالا مي‌رود ۳ پا دارد و وقتي پائين مي‌آيد ۴ پا؟»

برنامه‌نويس نگاه تعجب آميزي كرد و سپس به سراغ كامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم كامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در كتابخانه كنگره آمريكا را هم جستجو كرد. باز هم چيز بدرد بخوري پيدا نكرد. سپس براي تمام همكارانش پست الكترونيك فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يكي دو نفر هم گپ (chat) زد ولي آنها هم نتوانستند كمكي كنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار كرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد.

برنامه‌نويس بعد از كمي مكث، او را تكان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟»

مهندس دوباره بدون اينكه كلمه‌اي بر زبان آورد دست در جيبش كرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد.

+ نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه 30 بهمن1387 و ساعت 10 قبل از ظهر |

کلام گوهر بار امیرالمومنین

نامه امام به معاويه كه نظر امام را درباره سرمايه‏داران نشان ميدهد آنها كه هر چه بر سرمايه‏شان افزوده ميشود آزمندتر ميگردند تا باز هم بر ثروت خود بيفزايند . اما بعد ، دنيا انسان را از توجه به آخرت باز ميدارد و دنيادار هر چه بيشتر از دنيا بدست آورد آزمندتر ميگردد و حرصى فراوانتر مى‏يابد ولى اين دستاوردهاى بسيار دنيوى او را به نعمتهاى آخرت نمى‏رساند و پس از مرگ آنچه فراهم آورده پراكنده ميشود و استواريش به سستى ميگرايد و اگر تو از گذشته‏ات پند بگيرى در نگهدارى بهره‏منديهاى معنوى آينده‏ات خواهى كوشيد .

+ نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه 30 بهمن1387 و ساعت 9 قبل از ظهر |

 

روزي دختري جوان نزد شيوانا آمد و از او كمك خواست تا براي مشكل نازيبايي و زشتي صورتش راه حلي ارائه دهد. شيوانا سري تكان داد و گفت:" جلوتر از مردم حركت كن

دختر جوان لختي سكوت كرد و سپس دوباره سوال خود را تكرار كرد و گفت: ببينيد استاد! مشكل من اين است كه هر وقت مي خواهم كاري انجام دهم به محض اينكه مقابل شخص يا اشخاصي مي ايستم بلافاصله نگاه سنگين آنها را روي زشتي هاي چهره و هيكل خودم حس مي كنم و اين سنگيني فورا مرا فلج مي كند و ديگر نمي توانم با اقتدار و اعتماد به نفس قبلي به صحبت هايم ادامه دهم و زشتي بي اعتمادي به خودم به زشتي صورتم اضافه مي شود و در نتيجه خود به خود توسط خودم از ميدان كنار گذاشته مي شوم. آيا جوابي براي سوالم من داريد!

شيوانا مجددا سرش را به علامت حق به جانب تكان داد و با همان لحن آرام قبلي گفت: جلوتر از مردم اطرافت حركت كن! و اين يعني نگذار نظر آنها به تو برسد

دختر جوان كمي روي پاسخ شيوانا تامل كرد و آنگاه با نوميدي دوباره سوال خود را به شكلي ديگر تكرار كرد. او گفت:  متاسفانه مي بينم شما هم به خاطر زشتي چهره ام مرا جدي نمي گيريد! من چگونه مي توانم مانع رسيدن نظر مردم به خودم شوم در حالي كه به محض قرار گرفتن مقابل آنها ، بلافاصله سايه سنگين نگاه و نظرشان را روي خودم حس مي كنم!؟"

شيوانا پاسخ داد: به محض اينكه احساس كردي نظر ديگران به تو نزديك شده است به سرعت ذهن خودت را از اين فكر دور كن و سعي كن بي توجه به جلوه گري هاي اين انديشه آزاردهنده ، نسبت به آن بي اعتنا باشي و با سرعت خودت را در هنرها و توانايي ها و استعدادهاي منحصر به فرد خودت غوطه ور سازي ! يك انسان فوق العاده زيبا هم اگر اجازه دهد نظر ديگران قبل از عمل و كردارش وارد ذهنش شود هم نمي تواند حركت و واكنش صحيح را نشان دهد. اهميت دادن به نظر ديگران باعث مي شود كه همه انسان ها چه زشت و چه زيبا ، نتوانند كار خود را درست انجام دهند. راه چاره تو اين است كه از اين لايه بيرون بپري و در سطح ديگري از آگاهي پرواز كني و اين امكان پذير نيست مگر اينكه موضوع اهميت بخشيدن به نظر ديگران را نزد خودت بسيار ناچيز شماري !

دختر جوان سكوت كرد و ديگر هيچ نگفت. مي گويند از آن روز به بعد اين دختر بهترين بافنده فرش ابريشم در منطقه شد و تمام خانواده ها براي ياددادن و آموزش هنر بافندگي فرش فرزندان خود را نزد او مي فرستادند. جالب اين بود كه هيچكس در مورد زشتي آن دختر صحبتي نمي كرد و همه او را به عنوان بافنده زيباترين فرش هاي ابريشم مي شناختند.

شيوانا روزي براي شاگردانش اين دختر را مثال زد و گفت:  اين دختر جوان چون يكبار براي هميشه موضوع زشتي چهره خود را فراموش كرد و ديگر به آن مراجعه نكرد در نتيجه ديگر مانند زشت ها عمل نكرد و از آن روز به بعد ديگر كسي زشتي او را نديد. در واقع اولين كسي كه زشتي هاي انسان را مي بيند و آنها را بزرگ مي كند خود اوست و اولين كسي كه انسان ها را به خاطر زشتي هايش سرزنش مي كند و مانع از خوب عمل كردن او مي شود نيز باز خود شخص مي باشد. بافنده زيباترين فرش هاي ابريشم به جاي تمركز روي زيبايي چهره،اكنون روي زيبايي منحصر به فرد استعدادش متمركز شده است و در نتيجه به يكباره نظر مردم برايش بي ارزش شده است و از نظر مردم جلوتر افتاده است و به جاي بازي خوردن توسط نظر مردم ، به لايه بالاتري از آگاهي جهش كرد. شما هم اگر مي خواهيد توسط نظر ديگران بدينسو و آنسو كشانده نشويد بايد چنين عمل كنيد.

+ نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه 30 بهمن1387 و ساعت 8 قبل از ظهر |

 

روزي دختري جوان نزد شيوانا آمد و از او كمك خواست تا براي مشكل نازيبايي و زشتي صورتش راه حلي ارائه دهد. شيوانا سري تكان داد و گفت:" جلوتر از مردم حركت كن

دختر جوان لختي سكوت كرد و سپس دوباره سوال خود را تكرار كرد و گفت: ببينيد استاد! مشكل من اين است كه هر وقت مي خواهم كاري انجام دهم به محض اينكه مقابل شخص يا اشخاصي مي ايستم بلافاصله نگاه سنگين آنها را روي زشتي هاي چهره و هيكل خودم حس مي كنم و اين سنگيني فورا مرا فلج مي كند و ديگر نمي توانم با اقتدار و اعتماد به نفس قبلي به صحبت هايم ادامه دهم و زشتي بي اعتمادي به خودم به زشتي صورتم اضافه مي شود و در نتيجه خود به خود توسط خودم از ميدان كنار گذاشته مي شوم. آيا جوابي براي سوالم من داريد!

شيوانا مجددا سرش را به علامت حق به جانب تكان داد و با همان لحن آرام قبلي گفت: جلوتر از مردم اطرافت حركت كن! و اين يعني نگذار نظر آنها به تو برسد

دختر جوان كمي روي پاسخ شيوانا تامل كرد و آنگاه با نوميدي دوباره سوال خود را به شكلي ديگر تكرار كرد. او گفت:  متاسفانه مي بينم شما هم به خاطر زشتي چهره ام مرا جدي نمي گيريد! من چگونه مي توانم مانع رسيدن نظر مردم به خودم شوم در حالي كه به محض قرار گرفتن مقابل آنها ، بلافاصله سايه سنگين نگاه و نظرشان را روي خودم حس مي كنم!؟"

شيوانا پاسخ داد: به محض اينكه احساس كردي نظر ديگران به تو نزديك شده است به سرعت ذهن خودت را از اين فكر دور كن و سعي كن بي توجه به جلوه گري هاي اين انديشه آزاردهنده ، نسبت به آن بي اعتنا باشي و با سرعت خودت را در هنرها و توانايي ها و استعدادهاي منحصر به فرد خودت غوطه ور سازي ! يك انسان فوق العاده زيبا هم اگر اجازه دهد نظر ديگران قبل از عمل و كردارش وارد ذهنش شود هم نمي تواند حركت و واكنش صحيح را نشان دهد. اهميت دادن به نظر ديگران باعث مي شود كه همه انسان ها چه زشت و چه زيبا ، نتوانند كار خود را درست انجام دهند. راه چاره تو اين است كه از اين لايه بيرون بپري و در سطح ديگري از آگاهي پرواز كني و اين امكان پذير نيست مگر اينكه موضوع اهميت بخشيدن به نظر ديگران را نزد خودت بسيار ناچيز شماري !

دختر جوان سكوت كرد و ديگر هيچ نگفت. مي گويند از آن روز به بعد اين دختر بهترين بافنده فرش ابريشم در منطقه شد و تمام خانواده ها براي ياددادن و آموزش هنر بافندگي فرش فرزندان خود را نزد او مي فرستادند. جالب اين بود كه هيچكس در مورد زشتي آن دختر صحبتي نمي كرد و همه او را به عنوان بافنده زيباترين فرش هاي ابريشم مي شناختند.

شيوانا روزي براي شاگردانش اين دختر را مثال زد و گفت:  اين دختر جوان چون يكبار براي هميشه موضوع زشتي چهره خود را فراموش كرد و ديگر به آن مراجعه نكرد در نتيجه ديگر مانند زشت ها عمل نكرد و از آن روز به بعد ديگر كسي زشتي او را نديد. در واقع اولين كسي كه زشتي هاي انسان را مي بيند و آنها را بزرگ مي كند خود اوست و اولين كسي كه انسان ها را به خاطر زشتي هايش سرزنش مي كند و مانع از خوب عمل كردن او مي شود نيز باز خود شخص مي باشد. بافنده زيباترين فرش هاي ابريشم به جاي تمركز روي زيبايي چهره،اكنون روي زيبايي منحصر به فرد استعدادش متمركز شده است و در نتيجه به يكباره نظر مردم برايش بي ارزش شده است و از نظر مردم جلوتر افتاده است و به جاي بازي خوردن توسط نظر مردم ، به لايه بالاتري از آگاهي جهش كرد. شما هم اگر مي خواهيد توسط نظر ديگران بدينسو و آنسو كشانده نشويد بايد چنين عمل كنيد.

+ نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه 30 بهمن1387 و ساعت 8 قبل از ظهر |
روزي يک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به روستا برد تا به او نشان دهد مردمي که در آنجا زندگي مي‌کنند، چقدر فقير هستند. آن دو يک شبانه روز در خانه محقر يک روستايي مهمان بودند. در راه بازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد: عالي بود پدر! پدر پرسيد آيا به زندگي آنها توجه کردي؟ پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسيد: چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟ پسر کمي انديشيد و بعد به آرامي گفت:

فهميدم که ما در خانه يک سگ داريم و آنها چهار تا. ما در حياطمان يک فواره داريم و آنها رودخانه اي دارند که نهايت ندارد. ما در حياطمان فانوس هاي تزييني داريم و آنها ستارگان را دارند. حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنها بي انتهاست! با شنيدن حرفهاي پسر، زبان مرد بند آمده بود.
بعد پسر بچه اضافه کرد :متشکرم پدر، تو به من نشان دادي که ما چقدر فقير هستيم!
+ نوشته شده توسط فاطمه در سه شنبه 8 بهمن1387 و ساعت 1 بعد از ظهر |

 

شیطان می خواست كه خود را با عصر جدید تطبیق بدهد، تصمیم گرفت وسوسه‌های قدیمی و در انبار مانده‌اش را به حراج بگذارد. در روزنامه‌ای آگهی داد و تمام روز، مشتری ها را در دفتر كارش پذیرفت.

حراج جالبی بود: سنگ‌هایی برای لغزش در تقوا، آینه‌هایی كه آدم را مهم جلوه می‌داد، عینك‌هایی كه دیگران را بی‌اهمیت نشان می‌داد. روی دیوار اشیایی آویخته بود كه توجه همه را جلب می‌كرد: خنجرهایی با تیغه‌های خمیده كه آدم می‌توانست آن‌ها را در پشت دیگری فرو كند و ضبط صوت‌هایی كه فقط غیبت و دروغ را ضبط می كرد.

شیطان رو به خریدارها فریاد می زد: "نگران قیمت نباشید! الان بردارید و هر وقت داشتید، پولش را بدهید."

یكی از مشتری‌ها در گوشه‌ای دو شیء بسیار فرسوده دید كه هیچكس به آن‌ها توجه نمی‌كرد. اما خیلی گران بودند. تعجب كرد و خواست دلیل آن اختلاف فاحش را بفهمد.

شیطان خندید و پاسخ داد: "فرسودگی‌شان به خاطر این است كه خیلی از آن ها استفاده كرده‌ام. اگر زیاد جلب توجه می كردند، مردم می‌فهمیدند چه طور در مقابل آن مراقب باشند.

با این حال قیمت شان كاملاً مناسب است. یكی شان "شك" است و آن یكی "عقدة حقارت". تمام وسوسه‌های دیگر فقط حرف می‌زنند، این دو وسوسه عمل می كنند."

+ نوشته شده توسط فاطمه در شنبه 5 بهمن1387 و ساعت 8 قبل از ظهر |
چندين سال پيش ، دختري نابينا زندگي مي كرد كه به خاطر نابينا بودنش از خويش متنفر بود ، او از همه نفرت داشت الا نامزدش.

روزي، دختر به پسر گفت كه اگر بتواند دنيا را ببيند ، آن روز ، روز ازدواجشان خواهد بود. تا اين كه سرانجام شانس به او روي آورد و شخصي حاظر شد تا يك جفت چشم به دختر اهدا كند، آنگاه بود كه توانست همه چيز از جمله نامزدش را ببيند.......

پسر شادمانه از دختر پرسيد :"  آيا زمان ازدواج ما فرا رسيده ؟ " دختر وقتي ديد كه پسر نابينا است شوكه شد!!!

بنابراين در پاسخ  گفت  :" متاسفم ، نمي تونم با تو ازدواج كنم ، آخه تو نابينايي".

پسر در حالي كه به پهناي صورتش اشك مي ريخت ، سرش را پايين انداخت و از كنار تخت دختر دور شد ، بعد روي به سوي دختر كرد و گفت : بسيار خوب ، فقط ازتو خواهش مي كنم مراقب چشمان من باشي.

+ نوشته شده توسط فاطمه در شنبه 28 دی1387 و ساعت 1 بعد از ظهر |
مرگ از زندگي پرسيد : " اين چه حكمتي است كه باعث مي شود تو شيرين و من تلخ جلوه كنم ؟! " زندگي لبخندي زد و گفت : " دروغ هايي كه در من نهفته است و حقيقت هايي كه تو در وجودت داري

   فطرت خداجويمان او را طلب مي‌كند اما گاه او را كه نزديك‌تر از رگ گردن به ماست نمي‌يابيم.

  انساني موفق است كه با تك تك آجرهايي كه به طرفش پرتاب مي شود خانه بسازد.

+ نوشته شده توسط فاطمه در شنبه 28 دی1387 و ساعت 1 بعد از ظهر |

دیه اش نصف دیه توست ....    می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی...  برای ازدواجش در هر سن اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی...    او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی...     او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی...

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد...    

او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی...    او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد...   و قرن هاست كه او؛ عشق می كارد و كینه درو می كند   چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند    و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛   سینه ای را به یاد می آورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد، رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند...    و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد...!

و این, رنج است.

دکتر علی شریعتی

 

+ نوشته شده توسط فاطمه در شنبه 28 دی1387 و ساعت 1 بعد از ظهر |

  خواب دیدم قیامت شده است.هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان.خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»
گفت:  «می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله !»

خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...؟»

نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند، خود بهتر از هر نگهبانی لنگش کنیم و به تهِ چاله باز گردانیم!

+ نوشته شده توسط فاطمه در یکشنبه 22 دی1387 و ساعت 11 قبل از ظهر |

فرشته تصمیمش را گرفته بود.پیش خدا رفت و گفت:"خدایا...میخواهم زمین را از نزدیک ببینم.اجازه می خواهم .دلم بی تاب تجربه ای زمینی است."
خداوند درخواست فرشته را پذیرفت...
فرشته گفت:"تا بازگردم...بال هایم را اینجا می سپارم.این بال ها  در زمین چندان به کار من نمی ایند." خداوند بال های فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت:"بال هایت را به امانت نگاه می دارم...اما بترس که زمین اسیرت نکند...زیرا خاک زمینم دامنگیر است..."فرشته گفت:"باز می گردم...حتما باز می گردم.این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد."

فرشته به زمین امد و از دیدن ان همه فرشته ی بی بال تعجب کرد.او هرکه را که می دید...به یاد می اورد...زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود.اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت باز نمی گردند؟ روزها گذشت...و با گذشت هر روز فرشته چیزی از یاد برد...و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از ان گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی اورد...نه بالش را نه قولش را...

فرشته فراموش کرد......فرشته در زمین ماند......فرشته هرگز به بهشت بر نگشت...هرگز...

+ نوشته شده توسط فاطمه در یکشنبه 22 دی1387 و ساعت 10 قبل از ظهر |

تاجر ثروتمندي بود كه فقط يك بچه داشت و اين بچه پسري بود خيلي نااهل و بي خيال. هميشه خدا دنبال كارهاي بد مي رفت و با كساني رفاقت مي كرد كه نه به درد دنيا مي خوردند و نه به درد آخرت. پدرش هر چه نصيحتش مي كرد با رفقاي ناباب راه نرو, فايده نداشت. با اين گوش مي شنيد و از آن گوش در مي كرد.  ر

تاجر خيلي غصه مي خورد و مرتب مي گفت اين پسر بعد از من به خاك سياه مي نشيند.  ر

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فاطمه در یکشنبه 22 دی1387 و ساعت 10 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM